تبلیغات
پاتوق جوانی - ضریح امام حسین(ع)، من و پسرک گمشده !
پاتوق جوانی
ارائه نظرات و گفتگو در چارچوب ادب

به گزارش فرهنگ نیوز؛ سنگر باقیمانده در آخرین بروز رسانیش نوشت:

برای نماز صبح که بیدار می شوم، جسمم دیگر توان همراهی ندارد، همین دیشب بود که تا ساعت سه صبح مشغول عزاداری در جوار ضریح نورانی امام حسین(ع) بودیم... به طرز شگفت انگیزی توانسته بودم در میان سیل مشتاقان حسین(ع) که پروانه وار به دور ضریح می گردیدند و در عین ناباوری وارد ضریح یار شوم... حس فوق العاده و وصف ناشدنی بود... توفیقی که هیچ گاه فراموشش نخواهم کرد...

نمازم را که می خوانم، خواب و خستگی همچنان جسمم را آزار می دهد... اما از آنجاکه قرار است بعد از نماز صبح مراسم بدرقه"ضریح عشق" به سمت کوت عبدالله (سپس آبادان و خرمشهر) صورت پذیرد، حسی از درونم می گوید که رسم مهمان نوازی این است که مهمان را تا هنگام رفتن بدرقه کنی... هر طورهست خودم را آماده می کنم و به مصلی امام خمینی(ره) اهواز می رسانم...

هوا هنوز گرگ و میش است... جمعیت هم آرام آرام از گوشه و کنار خودشان را می رسانند...کم کم کاروان "سفینه النجاه" حرکت خود را آغاز می کند...صدای حزن انگیز نوحه وداع حاج صادق آهنگران در این سرمای هوای پائیزی، اشک ها را جاری می کند...

این وعده رب العالمین است/ افتادن من ز صدر زین است/ دیگر به قیامت است دیدار/ ای اهل حرم خدانگهدار...ای اهل حرم خدا نگهدار

این دست و سر برادر من/ این پیکر پاک اکبر من/ زینب شده بهر من علم دار/ ای اهل حرم خدانگهدار... ای اهل حرم خدا نگهدار

حالا دیگر خستگی را کاملاً فراموش کرده ام و با پای پیاده به دنبال کاروان به سمت کوت عبدالله حرکت می کنم...استقبال بی نظیر خانواده های عرب منطقه بارها راه را بر کاروان و ضریح می بندد...

شاید اهواز هیچگاه دیگر چنین صحنه هائی را به خود نبیند...انگار کسی در خانه ها نمانده و همه برای عرض ادب به ضریح فرزند غریب زهراء آمده اند... بارها در طول مسیر صدای فریاد جمعیت را می شنوم که ناله کنان می گویند: ابد والله یا زهراء/ ما ننسی حسینا-یازهراء والله هیچگاه حسینمان را فراموش نخواهیم کرد...

همه آمده اند تا از این رهگذر کوی دوست بخواهند تا سلام شان را به یار برساند...جوانان غیور طوائف عرب با بیرق های برافراشته طایفه خود آمده اند و به یاد علم دار دشت کربلا شور و حال ویژه ای به این مراسم داده اند...

بیش از سه ساعت است که همچنان در حال بدرقه کاروان حسینی هستیم...بارها کاروان مجبور به توقف می شود...جوانان عاشق حسین هر بار حروله کنان راه را سد می کنند، مداح هر بار با خواهش و التماس درخواست می کند تا راه را باز کنند...بعضی وقت ها خواهش های مداح هم افاقه نمی کند و کار به پادرمیانی نماینده ولی فقیه در استان می کشد...من هم پاهایم دیگر تحمل راه رفتن را ندارد...قدری از کاروان پیشی می گیرم و از فرط خستگی در چمن بلوار مسیر می نشینم تا نفسی تازه کنم ...کاروان به همراه سیل جمعیت در حال حرکت است... چند لحظه ای نمی گذرد که پسر بچه ای 7-8 ساله دست در دست برادر کوچک4-5 ساله اش به سمت من می آیند...پسرک نزدیک که می شود، دست برادرش را به سمت من می کشد و به زبان عربی چیزی را از من طلب می کند...من که متوجه خواسته او نمی شوم، از او می خواهم تا فارسی صحبت کند...بالاخره مهدی خواسته اش را به فارسی می گوید: از من می خواهد که برادر کوچکش حسین را مراقبت کنم تا او به سمت ضریح برود و برگردد...خوب که نگاه می کنم می بینم که لباس گرمش را درآورده و به دست گرفته و می خواهد در بین ازدهام عظیم این جمعیت و در حالیکه هرلحظه احتمال دارد در زیر دست و پای جمعیت له شود، آن را متبرک کند به ضریح نورانی ثارالله...

حسین را پیش من می گذارد و برای لحظاتی ناپدید می شود...من با چشمانی نگران در لابه لای جمعیت منتظر آمدن مهدی هستم...چند دقیقه ای می گذرد و مهدی با چهره ای بشاش و ذوق زده برمی گردد...او به مقصود خود رسیده بود و موفق شده بود ژاکتش را به ضریح متبرک کند...حسین را از من تحویل می گیرد و در بین ازدهام راهشان را پی می گیرند...و در بین هجوم جمعیت گم می شوند...

امروز غوغا به پا شده بود...براستی که امروز روز قدرت نمائی حسین(ع) بود...روز قدرت نمائی ابالفضل(ع)...امروز مردم نشان دادند که میلیاردها دلار سرمایه گذاری سران مرتجع برخی کشورهای عربی منطقه یا همان عبیدالله بن زیاد و یزیدهای زمانه در استان خوزستان و بویژه در مناطق عربی برای خاموش کردن نور محبت حسین(ع) نه تنها بیهوده بوده است بلکه روز به روز بر محبت حسین(ع) در دل های نورانی این مردم افزوده است...یریدون لیطفئوا نور الله بأفواههم والله متم نوره ولو كره الكافرون
 



کاروان حسینی را بدرقه می کنم و به سمت محل کارم بر می کردم...کم کم درد را در پاهایم احساس می کنم... به محل کار که می رسم از فرط خستگی، چند ساعتی را در زیر میز کار می خوابم ...براستی که امروز چه روز فراموش نشدنی بود...

و اما قصه پسرک گمشده...

حالا دیگر کم کم غروب نزدیک می شود...محل کار را ترک می کنم و با پای پیاده به سمت چهارراه نادری حرکت می کنم...به چهارراه که می رسم صدای اذان از ماذنه های مسجد به گوش می رسد...تصمیم می گیرم نماز را در مسجد اقامه کنم...پس از اقامه نماز جماعت، به سمت بازار امام خمینی(ره) حرکت می کنم...در بین راه روزنامه جام جم را از دکه ای در مسیر خریداری می کنم ...چند خط اول مقاله آقای دارابی معاون صداوسیما در خصوص رویکرد رسانه ملی به مناظره های تلویزیونی با عنوان"شنیدن صداهای مختلف" را که می خوانم، به نگاه صدای ناله های یک پسرک کوچک 2-3 ساله در بین ازدحام عابران همه نگاه ها را به سمت خود جلب می کند...پسرک باقلوا به دست، که انگار مادرش را گم کرده اشک ریزان و ناله کنان و در حالیکه باقلوایش را هم سفت چسبیده بی هدف به این طرف و آن طرف می دود و مادرش را جستجو می کند...مردی دست او را می گیرد و چندبار پشت سر هم به پسرک می گوید"عمو نترسی، عمو نترسی!" ، هرچه او می گوید عمو نترسی! پسرک برعکس صدای ناله هایش بلند تر می شود، من دیگر تاب نمی آورم و به سمتش می روم و پسرک را بغل می کنمپ و حرکت می کنم...برای آرام کردن او، دستم را به سمت روبرو نشانه می روم و با زبان کودکانه به پسرک می گویم که مادرش در حال آمدن است...او قدری امیدوار می شود...کودک همچنان روبرو را به دقت نظاره می کند و در بین ازدحام عابران منتظر آمدن مادر است...برای لحظاتی صحنه های کودکی ام را تداعی می کنم، وقتی مادرم را در بازار شهر گم کرده بودم و مادر با چه بدبختی مرا یافته بود...

یک نفر در میان جمعیت می گوید مادری در چند متر جلوتر به دنبال فرزند گم شده اش می گردد، از او خواهش می کنم که سریعتر به سمت مادر مضطرب حرکت کند و از یافتن فرزند دلبندش او را آگاه کند...همین کار را می کند...من به صحبت های کودکانه با پسرک ادامه می دهم ... هرچه جلوتر می رویم انگار کودک شادمان تر می شود...آری او از دور مادرش را در بین مردم شناخته است...مادر پریشان به سمت ما می دود... کودک از چند متر جلوتر آغوشش را برای مهر مادری گشوده است...مادر که گوئی در این دقایق چندبار جان داده و زنده شده بود، دوان دوان می آید و او هم آغوش آرامشش را می گشاید...برای چند لحظه حس می کنم همه بر سرجای خود میخکوب شده اند و این لحظه وصال را تماشا می کنند... کودک لبخندزنان، خود را به درون آغوش مادر می اندازد، چه لحظه زیبائی بود...چه حس غرورانگیزی... مادر کلی تشکر می کند...من بدون اینکه اطرافم را نگاه کنم با حسی سرشار از غرور به مسیرم ادامه می دهم و شادمان از رساندن یک فرزند به مادرش ...براستی که چه حس وصف ناشدنی بود...الحمدلله





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

شنبه 1 مهر 1396 04:28 ب.ظ
I think that everything typed made a lot of sense.
But, consider this, suppose you added a little content?
I am not saying your content isn't solid.,
however what if you added a title that grabbed a person's attention? I mean پاتوق جوانی - ضریح امام حسین(ع)، من
و پسرک گمشده ! is kinda plain. You ought to peek at Yahoo's home page and watch how they create news titles to get people to
open the links. You might add a video or a related pic
or two to grab people excited about what you've got to say.

In my opinion, it might make your website a little
livelier.
پنجشنبه 1 تیر 1396 09:38 ب.ظ
Exactly what I was searching for, appreciate it for putting up.
سه شنبه 2 خرداد 1396 07:48 ق.ظ
Hello, Neat post. There is a problem together
with your website in internet explorer, could test this?
IE nonetheless is the market leader and a good section of other people will miss
your excellent writing due to this problem.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : مدیر مسئول موسسه
نظرسنجی
نظرشما در مورد وبلاگ موسسه چیست؟






آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی